راهنام
درباره احساسات، می اندیشیم و آنگاه به آنها معتقد می شویم!‏
صفحه نخست        |        پروفایل مدیر وبلاگ        |        پست الکترونیک                     

خارج این قده خوبه! میگن تو خارج حقوق خیلی بالاس...تو خارج مردم خیلی شادن...خارج همه چی بیمه اس....تو خارج مردم هر چی بخوان می پوشن....

1- نپال خارج است. همین طور سوئد و همین طور زیمبابوه. کدام خارج را می گویید؟

2- آمریکای شمالی هم خارج است. ولی کجای آمریکای شمالی؟ ونکوور تومنی صنار فرق می کند با نیویورک....همچنین است فاصله بین نورث داکوتا و کالیفرنیا!

3- مردم نروژ شادترین مردم دنیا هستند؟ از این شادی به تو چی می ماسد؟ یک مهاجر در بهترین حالت پنج سال دنبال امور مهاجرتی و اقامتی خود سگ دو می زند. پنج سال دوم را به شوک فرهنگی می گذراند. پنج سال سوم را دارد در یک شغل رده پایین کار می کند و در پنج سال چهارم احتمالا درگیر شوک فرهنگی مجدد از رفتارهای فرزندش است. پنج سال پنجم را دارد دنبال امور بازنشستگی سگ دو می زند و پنج سال ششم دارد توی گور از آزادی بیان استفاده می نماید!

4- سوییس آن عکس های بک گراند ویندوز سون با طبیعت ناز و گله گاوهای وحشی در دامنه کوه نیست....سوییس کشوری است مواجه شده با بحران اقتصادی و در حال اخراج کله سیاه ها....هیچ خوششان نمی آید از خارجی هایی که شما باشی...

5- استکهلم شهری است با عرض جغرافیاییِ 60 درجه شمالی! تهران 35 درجه شمالی است و تجربه نشان داده که مهاجرت در بیش از 15 درجه اختلاف عرض جغرافیایی افسردگی می آورد...

6- می دانی چرا کبک مهاجر می پذیرد؟ چون حتی خرس های قطبی هم در حال فرار از آنجا هستند....دولت کبک اعلام استقلال کرد و دولت کانادا از خدا خواسته این بیابان بی آب و علف و یخ زده را به حال خود رها کرد...حالا کبک مالیات دهنده کم آورده و دنبال جنس مذکر و مونث انسانی است برای جفت گیری، زاد و ولد و تولید مثل....

7- تو هرگز سوییسی نخواهی شد و در سوییس فقط سوییسی ها می توانند از زندگی مثل یک سوییسی لذت ببرند... یک خارجی بودن توی سوییس احتمالا به خوبی یک سوییسی بودن نیست....

8- خوشبختی آن جا نیست که شادی مردم و عدالت اجتماعی زیاد است. چون از شادی آن ها فقط انگشت توی دماغ و زل زدن به شادی دیگران نصیب تو می شود. خوشبختی آن جا است که کار پیدا می شود و می شود پول در آورد. کار هم اصلا خوشبختی خاصی نیست متاسفانه....

9- تو اگر بروی آمریکا مارک زاکربرگ نخواهی شد. در بهترین حالت چند سال باید کفش آمریکایی ها را واکس بزنی تا فعلا زبانت راه بیفتد.

10- پنج سال زندگی کردن در آمریکا باعث نخواهد شد که ریزه کاری های زبان را بفهمی...فقط به نفهمی عادت می کنی و دیگر حسش نمی کنی.

11- هیچ کسی در محیط زبان یاد نگرفته. زبان بلد نبودن در محیط فقط باعث انزوا و افسردگی میشه. فروغ جون همساده ی طبقه بالایتان سه ماه رفت فرانسه و عین بلبل صحبت می کنه؟ نه عزیزم: دروغ میگه.

12- نسل آدم هایی که فرنگ رفته بودن را ارزش می دانند هنوز منقرض نشده متاسفانه.

13- دوست دختر آمریکایی داشتن افتخار نیست. همان طور که دوست دختر چینی داشتن ننگ نیست. درسته که جنس های آمریکایی از اجناس چینی مرغوب ترند ولی ایا دختر هایشان هم مرغوب ترند؟

14- توی خارج به پیشخدمت ها احترام می گذارند. پس پیش به سوی پیشخدمت شدن در خارج!

15-  کبک شهری است به اندازه شهرک غرب، با هوای به خشونت فیروزکوه و بافت شهری در حد بومهن که فرانسوی را با لهجه زمختی صحبت می کنند که باعث پارگی پرده گوش می شود. همین قدر بس که رشته ای چون مهندسی صنایع در کبک یک رشته لوکس و بی کاربرد محسوب میشه  چرا که اقتصاد کبک در مرحله گذار از دامداری به آجرچینی سنتیه و هنوز مفاهیمی چون سازمان و مدیریت به وجود نیومده! در سرتاسر کشور کانادا بیش از 6 دانشکده مهندسی صنایع وجود نداره!

 



ارسال شده در: شنبه ۱۳٩۱/٢/۳٠ :: ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ :: توسط : احسان

فرانسوی ها وقتی دختری را خیلی دوست دارند بهش می گویند: ژُ تَدُغ! یعنی می پرستمت! همین طور انگلیسی زبان ها.

یک مطلبی نوشته بودم درباره شباهت پرستش با احساس عاشقانه. این مساله رو توی هندوئیسم بررسی کرده بودم و رسیده بودم به اسلام. تعریف های کلاسیک پرستش رو مرور کرده بودم و نتیجه گرفته بودم که احساس عاشقانه که "وقف شدن برای امری والا و تقاضای یکی شدن با اونه" با پرستش که "واکنش ستایش آمیز به سمت امری مقدسه" شباهت داره.

بعد گفته بودم نیاز به پرستش، مثل خیلی از نیازهای دیگه در انسان های مختلف یکسان نیست. بعضی ها کمتر دارند و بعضی ها بیشتر. شاید چیزی شبیه نیاز به خوردن، خوابیدن و غیره.

نتیجه نهایی این بود که آدم هایی که واقعا مذهبی هستند و تونسته اند مذهب رو تاب بیارن میتونن عاشق های خیلی بهتری باشند اگر تمایلشون به پرستش رو سوق بدهند به سمت یک انسان. عکس این قضیه هم می تواند درست باشد...



ارسال شده در: یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٠ :: ٩:٤٧ ‎ب.ظ :: توسط : احسان

رفتن می تونه یه راه حل باشه، بعضی وقت ها تنها راه حله، بعضی وقت های یکی از راه حل های خوبه ولی همیشه یک راه حل مریضه.

رفتن سخته، سخت تر از دندون کشیدن، سخت تر از تحمل کردن بغض توی گلو، سخت تر از شنای هزار متر، شاید حتی سخت تر از مردن!

رفتن دردناکه، یه فرآیند طولانی و کشنده است. اما چرا همه این مشکلات رو ندارن؟ ساده اس! چون خیلی ها حتی درد وجود رو هم حس نمی کنن....

برای اون خیلی ها رفتن طبیعیه، با شور و شوق، فکر می کنن چه چیز خوبی پیدا کردن. پز می دن، افتخار می کنن، سرشون رو می گیرن بالا که اههم، ما داریم میریم! خیلی از آدم ها اصلا فکر نمی کنن. تعارف نداریم که: عقل ندارن! خوش به حال اینا....از اون بقیه ای که فکر می کنن باز درصد زیادی شون توانایی پیش بینی وضعیت آینده رو ندارن....نمی تونن تصور کنن که بعدش چی؟ توانایی برنامه ریزی ندارن برای همین بهشون سخت نمی گذره! این خیلی ها که عقل ندارن همیشه در اکثریت بودن و به تردید ها و دردهای اقلیت می خندیدند! این خیلی ها هیچ وقت به فکر خودکشی نبوده اند. هیچ وقت براشون این مساله وجود نداشته که اگر اصلا وجود نداشتم آیا بهتر نمی بود؟ مساله وجود، مساله سعادت، مساله مذهب، مساله اجتماع؛ هرگز به این چیزها فکر نکرده اند! اوج تفکرشون در خرید کفش و بلند کردن دختر از پارک پرواز نمود پیدا می کنه. هدفشون از رفتن هم چیزی نیست جز رهایی از گشت ارشاد و رفتن به بار و دیسکو و نوشیدن مشروب. آزادی بیان؟ آخه تو بیان داری که بخوای از آزادی اش استفاده کنی؟

مردمی که میرن سه دسته اند: یکی مردمی که نمی دونن پولشون رو باید چه جوری خرج  کنن. رفتن برای این ها یک ماجراجوییه. یک تغییر مسیر در زندگی نیست چون هر لحظه که حوصله شون سر بره می اندازنش کنار و یه اسباب بازی دیگه پیدا می کنن.

دسته دوم مردمی هستن که از فرط ساده لوحی و حماقت، از گشت ارشاد برای خودشون غولی ساخته اند که باید برای فرار از اون، کشور مادری رو ترک کرد. آدم هایی که نمی تونن کار پیدا کنن، با بهره هوشی زیر هشتاد یدونه لیسانس حسابداری از درغوز اباد بالا گرفته اند و حالا فکر می کنند اگر بروند خارج معجزه می شه و کرور کرور ماهانه به حسابشون پول می ریزن. آدم هایی که دختر عمه شان رفته خارج، فلذا این ها هم باید بروند خارج تا پز بدهند. پسرهای جوانی که می خواهند بروند خارج، چرا که متاسفانه کاربرد اصطلاح فرنگ رفته در جلسه خواستگاری نه تنها منسوخ نشده، تکامل پیدا کرده و به طرز هولناکی در اومده. یه سری دیگه هم از فرط نکبت توی وضعیت اقتصادی ایران دارن دست و پا می زنن و موعود ذهنی شون از آمدن آقا تغییر کرده به رفتن به خارج! بلکه برن خارج و با مهارتی که ندارن و با پشتکار و هوشی که ندارن بتونن توی یک رستورانی مشغول به کار بشن و بعد برای آزادی ایران زمین هخامنشی بریزن توی خیابون های نیویورک به طرز بدوی و تهوع آوری برقصن و عکس هاش رو بذارن روی فیض بوق!

اما یه دسته دیگه هم هستند که نمی دونن چرا دارن می رن؟ این ها توی ایران می تونن زندگی کنند، زندگیشون رو دوست دارند، موفق اند و آینده شون نسبتا روشنه، ولی مشکلات روانشناختی دارند. تردید دارند، همیشه دارند دو دو تا چار تا می کنند. هزار بار آنالیز هزینه فایده می کنند. تمام ترند های جهانی رو توی دستشون دارند ولی خودشون هم نمی دونن می خوان چه کار کنن. رفتن برای این ها یک مرحله ای از به در و دیوار خوردنه....زمان قدیم این تیپ آدم ها می رفتند دریانورد می شدند یا درویش یا راهزنِ سر گردنه. آدم هایی که با خودشان آرام و قرار ندارند. دارند فرار می کنند از خودشان. از مردم متنفرند! اپوزیسیون روحی اند، یعنی روحشان با مخالفت عجین شده. با پا به دنیا آمده اند از همان اول! حوصله شان سر می رود و وضع فعلی هرچه باشد ازش بیزارند.

خوشبختانه نسل آدم های دسته سوم در حال انقراضه. شاید بهتر بود هیتلر برای سعادت جهان به جای کشتن یهودی های فلک زده این دسته آدم ها رو می کشت. هر کسی که به هر نحوی از زندگی روزمره و نشریه های زرد لذت نمی برد رو می انداخت توی کوره و خط تولید تبدیلش می کرد به صابون. اگر یک نگاه کلی داشته باشیم، بعضی آدم ها اگر صابون بشوند هم برای خودشان بهتر است هم برای بقیه، چرا که یک موجود بیمار ناقل ویروس تردید از دنیا کم خواهد شد و در عوض یک محصول آرایشی بهداشتی تولید میشه که یک دختر زیبا می تونه ازش استفاده بهینه کنه و شادی رو توی جهان هی گسترش بده.



ارسال شده در: جمعه ۱۳٩۱/٢/۸ :: ۳:٤٧ ‎ق.ظ :: توسط : احسان

پنجره رو باز گذاشته ام و از دور صدای سنتور دخترکی میاد که داره شهناز رو تمرین می کنه و می خونه: مرغی که می پرد به لب بام آن پری....

کاش بعضی ها کمی اهل تساهل و تسامح بودند.

توی یکی دو سالی که دیگه کلاس سنتور نمی رفتم عملا روزی یکی دو ساعت تمرین می کردم. درس های قدیمی رو، ملودی های جدید رو حتی خیلی وقت ها بداهه نوازی

اما بعد از دو سال دوباره شروع کردم به کلاس رفتن پیش یک استاد ولو خوب، ولی فوق العاده سخت گیر.... یک دانه سکوت دولاچنگ رو بی نمی تافت....یک ثانیه عقب افتادن از ریتم رو معادل خراب شدن کل دنیا فرض می کرد، یک نت زینت رو جاانداختن! بعد بهم خیلی سخت گذشت، اعتماد به نفسم رو به کل از دست دادم، بعد دیگه فقط درس هام رو تمرین می کردم اون هم با سختی و ناراحتی و استرس که الان به اینجایش گیر می دهد....بعضی وقت ها که می خواستم درسم را پس بدهم حتی دستم می لرزید....با این که مجبورم کرده بود عملا ده درس برگردم عقب تر از جایی که بودم که اصلا برایم خوشایند نبود....توضیحات زیاده از حدش کلافه ام می کرد، حتی یک بار نزدیک بود باهاش دعوایم بشود: داشتم روی یک قطعه شعر می خواندم که یک کلمه را اشتباه گفتم...فورا پرید وسط و گفت چی؟ و با اوقات تلخی گفت که دوباره بخون! من هم خیلی عصبانی شدم، می خواستم بهش بگم آخه تو به چه حقی شعر خوندن منو قطع کردی؟ تحمل کردم ولی! واقعا بهم برخورده بود...

بعد یه روز کار داشتم و کلاس نرفتم...هفته بعدش داشتم می رفتم کلاس که فکر کردم چه کاریه؟ خیلی خوشحالی الان که بری کلاس و خوشحال تر هم بشی؟ باز اون هفته هم نرفتم...هفته بعدش دیگه یادم رفت برم کلاس و همین طور هفته بعد و هفته بعد و هفته بعد.... و نتیجه این که الان چهار ماهه دیگه کیف سنتورم رو باز هم نکرده ام!

و تمام اشتیاقم از دست رفت! اعتماد به نفسم رو باختم و تموم....

حالا فکر می کنم اگر آن دولاچنگ های لعنتی را تحمل می کرد بهتر نبود؟



ارسال شده در: دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٤ :: ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ :: توسط : احسان

چراغ های یک هواپیما روی منظره ی بالای مهرآباد پیچ میخورند و دور می شوند و من تا دورترین نقطه تعقیبشون می کنم. یک آن که پلک می زنم دیگر نور چراغ کم سو را در همان جای قبلی نمی بینم.

تنها بودن آن قدر هم غمگین نیست. آدم ها قوی تر از این حرف ها ساخته شده اند وگرنه این همه آدم شب عیدی پرواز نمی کردند که بروند. حالا خیال می کنید هزاران نفری که دور از وطن یا دور از خانواده توی اتاق سردشان نشسته اند و انگشت های پایشان را با دستشان گرم می کنند خیلی وضعیت مصیبت باری دارند؟ یا آدم هایی که الان دارند در تنهایی برای خودشان سبزی پلو می پزند که با تن ماهی بخورند؟ عادت کرده اند! سه سال که این طور طی شود آدم عادت می کند.

سال هشتاد و هشت بود که چند ساعت قبل از سال تحویل رفته بودم بیرون. به هر ترتیب کارم طول کشید و لحظه سال تحویل من تازه به میدون آزادی رسیده بودم. خانه نبودم اما خاطره روشنی داشت. بعد از غروب بود. توی ایستگاه بی آر تی میدون آزادی منتظر اتوبوس بودم. هفت هشت نفر هم اونجا نبودند. چند نفری با ظاهر بی خانمان ها، یک نفر مرد جوان با بچه اش و یک مرد نسبتا مسن، بی قرار برای رسیدن به خانه. من توی حال تنهایی خودم بودم. طبق معمول آن زمان ها هندزفری توی گوشم بود و انگلیسی گوش می دادم. اما یک لحظه شخصی از پشت دستش را روی شانه ام گذاشت و وقتی برگشتم لبخندی زد و دستش را به سویم دراز کرد و به من تبریک گفت. من هم بهش لبخند زدم و همه ی مردانِ تنها شروع کردند با هم دست دادن، روبوسی کردن، تبریک گفتن و آرزوهای دراز برای هم داشتن. سال هشتاد و هشتِ من توی ایستگاه اتوبوس بی آر تی میدون آزادی با چند نفر غریبه تحویل شد.

 سال هشتاد و نه اما به کلی تنها بودم. اصلا تهران نبودم. شب قبلش برق رفته بود و من در جست و جوی شمع در تاریکی خیابان های خلوت را بالا و پایین می کردم. نور چراغ های ممتد ماشین ها، یک خیابان دراز فرو رفته در تاریکی مطلق، یک گدای سمج که تاریکی گستاخش کرده بود و بخاری که از لبو ها بر می خواست و نور چراغ گازی بهشان جلوه سرخ رنگی بخشیده بود. اولین سالی بود که لحظه تحویل سال واقعا تنها بودم. برای خودم هفت سین نچیده بودم اما از سر کنجکاوی یک خورده سمنو خریده بودم با سنجد و سکه هایی تزئینی. تا دیروقت بیدار ماندم و زل زدم به تاریکی بدون شمع و نیمه شب بعد از این که سال تحویل شد خوابم برد. صبح فردا که بیدار شدم حس مطبوعی داشتم. احساس غرور می کردم که توانسته ام تنهایی و نیمه شب و سکوت و تاریکی را تاب بیاورم. چیزهایی که چگالی شان در سال نود خیلی زیاد بود و آرام آرام بهشان عادت کردم.

امسال اگرچه در خانه هستم ولی سال را تنهایی تحویل می کنم! برای چند روز آینده کسی خانه نیست و من حالا دیگر از تنهایی گریزان نیستم. تنهایی لذت بخش نیست ولی می توان از آن لذت برد. شاید به تمرین نیاز دارد. تنهایی اگرچه ترسناک است اما به پای ما نوشته شده. سبک زندگی ما تنهایی را اجتناب ناپذیر کرده. نمی توان تا ابد یک جا ماند و زندگی کرد. باید رفت و آن هم به تنهایی. بعضی وقت ها فکر می کنم توان تحمل تنهایی یک مهارت ارزشمند است. این که یاد بگیری چگونه می توانی در تنهایی خودت خوش بگذرانی و این که حس شادمانی درون تو به دیگران وابسته نباشد اصلا به این معنی نیست که از بودن با جمع و خانواده لذت نمی بری. فایده اش این است که دیگر هرگز از تنها شدن نمی ترسی. آن را به عنوان یک پارامتر محدود کننده به تصمیم گیری هایت اضافه نمی کنی. این که برای شادی نیازمند دیگران باشی محدودیت بزرگی به بار می آورد. با داشتن توان لذت بردن از تنهایی می توانی همیشه به خودت اعتماد کنی، همیشه مطمئن باشی که از پس شرایط بر خواهی آمد. اگرچه هرگز نباید به دام این وهم افتاد که تنهایی بر جمع بودن کنار عزیزان اولویت دارد.

پ.ن این نوشته ی مغشوش رو شب عید نوشته بودم به عنوان خاطره...شبی که اگر بی بی سی فارسی نبود واقعا برایم سخت می شد. حالا منتشرش می کنم که غباری هم از این وبلاگ گرفته باشم.



ارسال شده در: یکشنبه ۱۳٩۱/۱/۱۳ :: ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ :: توسط : احسان