راهنام
درباره احساسات، می اندیشیم و آنگاه به آنها معتقد می شویم!‏
صفحه نخست        |        پروفایل مدیر وبلاگ        |        پست الکترونیک                     

ساعت یازده و نیم شب، توی کوچه ی سرد و تاریک پشت خانه ی ما مرد پیری تنها در کیسه های زباله می گردد. می ایستم و نگاهش می کنم. می گردد و آخر چیزکی پیدا می کند و خوشحال وراندازش می کند. توی دستش می گیرد و لنگ لنگان به راه می افتد. پشت به من کرده و همان طور سلانه سلانه دور می شود و دور می شود و دور می شود. از سوز سرما یقه کتم را بالا می زنم و با عجله توی خانه می خزم. حالا من توی اتاقم پشت لپ تاپ نشسته ام، چیپس دریایی و ماست موسیر می خورم و روش تحلیل مساله می خوانم و او همچنان دارد توی زباله های مردمان کوچه بغلی می گردد.



ارسال شده در: شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۸ :: ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ :: توسط : احسان

زمان هایی هست که تو گند زده ای. هیچ چیزی رو نساخته ای. همه ی پل ها رو شکسته ای. هیچ دارایی ارزشمندی نداری. خسته ای. امید نداری. توی قفس گیر کرده ای. همه ی قفس پر شده از بوی تعفنی که آدم هایی ایجاد کرده اند که تو خودت هم جزو شان هستی.

فقط دلت می خواد که قفس شکسته بشه و فرار کنی. به خودت قول میدی که اگر جای جدیدی پیدا کردی همه چیز رو خوب بسازی. با احتیاط رفتار کنی. دلت میخواد از صفر شروع کنی. وضع موجود رو قابل اصلاح نمی دونی. دوست داری تماما بندازیش توی سطل آشغال و فرض کنی از اول هم آن ها را نداشته ای. همه چیز از اول. دکمه ی ریست زندگی این جا است.

بعد حس می کنی در قفس برای چند لحظه باز شده. بیرون رو نگاه می کنی و می ترسی. شک می کنی. همون شکی که دویست متری قله میاد سراغ آدما. بیرون رو مه گرفته. سرده، غذا از کجا پیدا کنی؟ نکنه بمیرم؟ از ترس خودت بدت میاد. از این که ترسیده ای اعتماد به نفست رو می بازی. باور نمی کردی هرگز از چیزی بترسی ولی الان باورهات شکسته می شن. کرخت می شی و سرد. پرهاتو پف میدی تا گرمت بشه و دلت نمیخواد بپری.

تصمیم میگیری از قفس فرار نکنی. سعی می کنی وضع متعفن موجود رو کمی قابل تحمل تر کنی اما به معماهای غیر قابل حل می رسی. تو که حرفه ات حل مساله است مستاصل و درمونده میشی. می بینی نمیشه. زحمت می کشی و خسته میشی و باز امیدت رو از دست میدی. دو برابر رنج می کشی چون در قفس بازه و تو خودتو داری مشغول می کنی. حس می کنی در قفس داره دوباره بسته میشه.

حالا دیگه همه ی اعتماد به نفست رو از دست میدی. نه میتونی مساله ها رو حل کنی تا بلکه وضع موجود کمی قابل تحمل تر بشه و نه جرات فرار داری. همین مساله به ترست دامن می زنه و بیرون رو وحشتناکتر می بینی. به کنج خودت می خزی.

حالا دیگر نه جرات پرواز داری و نه توان ایجاد هرگونه بهبود...

در قفس هم دوباره بسته میشه و تو میشی یکی از همون موجوداتی که همیشه ازشون نفرت داشتی. موجوداتی ترسو و ناامید.



ارسال شده در: جمعه ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ :: ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ :: توسط : احسان

به یاد اون صبح های تاریک و سرد و یخبندون زمستون که برای کلاس فیزیک صبا خودمو می کشتم و می کشوندم تا دانشگاه. وقتی میرسیدم بی تعلل یه راست می رفتم مسجد زیر اون بخاری فن دار دلچسب و کم صدا دراز می کشیدم و یدونه پشتی میذاشتم زیر سرمو و پاهامو دراز می کردم و کاپشنمو می انداختم روی صورتم و تا یازده می خوابیدم.

الان میخواستم بگم راضیم از خودم. مثلا اونایی که سر کلاسا میرفتند به کجا رسیدند که من نرسیدم؟



ارسال شده در: شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ :: ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ :: توسط : احسان

همین هفته ی پیش دویست میلیون تومن دلار خرید. امروز دویست و پنجاه میلیون تومن فروخت و این یعنی پنجاه میلیون تومن سود در یک ماه.

حالا من تا کی باید تحلیل سیستم ها بکنم تا پنجاه میلیون رو در بیارم؟ توی بهترین شرکت های آمریکایی هم باید یه سال کار کنی که این قدر رو بیاری. قبول دارم، این جادوی بازار آزاده که میگه تو هم برو همین کارو بکن! ولی مشکل اینه که من دویست میلیون ندارم!

بازار آزاد می گه اول برو پول در بیار، بعد با پولت کار کن. منتها یه پیش فرض دیگه این جا وجود داره: بازار آزاد من رو به مصرف گرایی سوق داده. یک دوریالی هم که در بیارم در اسرع وقت خرجش می کنم. چرا که اگه نکنم احساس خوشبختی نخواهم داشت. اگه خرج نکنم پول دار خواهم شد، ولی همیشه احساس حقارت و خفت خواهم داشت.

یه عده ی دیگه کار نمی کنن و پول هنگفت درمیارن و باز کار نمی کنن و باز پول در میارن. بدبخت اونایی که کار می کنن و پول در نمیارن و مصرف هم نمی تونن بکنن. بازار آزاد بهشون حس فلاکت رو القا می کنه.

پس جامعه چهار دسته میشه:

یک:بی پولان بدبخت

دو:بی پولان خوشبخت(خرج کردن و عشق حال!)

سه:پول داران بدبخت(سختی کشیدن و پس انداز!)

چهار:پول داران خوشبخت

دست تقدیر این لطف رو به من کرده که در دسته ی اول قرارم نداده. منتها این قدر لطف نداشته که توی دسته چهارم باشم! پس دو تا انتخاب بیشتر ندارم:

یک بی پول خوشبخت بودن یا یک پولدار بدبخت بودن!



ارسال شده در: چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/۳٠ :: ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ :: توسط : احسان

به دوستم که دو ساله ندیدمش ایمیل زدم تا حالشو بپرسم. خوب بود و می گفت چه قدر دوست داره با افراد حق طلب و حق پذیری چون من دوباره تعامل کنه در راستای اهتزاز پرچم اسلام!

همون روز توی خیابون ولیعصر داشتم برای دوستم که چهار ماهه از آشناییمون می گذره سخنرانی می کردم راجع به معایب خارج و این که مهاجرت اخ هست و اپلای تف! گفت بی خیالش! در عوض می تونی هر هفته بری لب ساحل، مهمونی و هر کاری دوست داری بکنی: اسی! تو هم که عشق دختربازی و پارتی!!!

از اون رو دارم فکر می کنم چه طوری دختربازِ حق طلبی باشم تا در پارتی ها، پرچم اسلام رو به اهتزاز در آرم!



ارسال شده در: سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٩ :: ٧:٤٢ ‎ب.ظ :: توسط : احسان