زمان هایی هست که تو گند زده ای. هیچ چیزی رو نساخته ای. همه ی پل ها رو شکسته ای. هیچ دارایی ارزشمندی نداری. خسته ای. امید نداری. توی قفس گیر کرده ای. همه ی قفس پر شده از بوی تعفنی که آدم هایی ایجاد کرده اند که تو خودت هم جزو شان هستی.
فقط دلت می خواد که قفس شکسته بشه و فرار کنی. به خودت قول میدی که اگر جای جدیدی پیدا کردی همه چیز رو خوب بسازی. با احتیاط رفتار کنی. دلت میخواد از صفر شروع کنی. وضع موجود رو قابل اصلاح نمی دونی. دوست داری تماما بندازیش توی سطل آشغال و فرض کنی از اول هم آن ها را نداشته ای. همه چیز از اول. دکمه ی ریست زندگی این جا است.
بعد حس می کنی در قفس برای چند لحظه باز شده. بیرون رو نگاه می کنی و می ترسی. شک می کنی. همون شکی که دویست متری قله میاد سراغ آدما. بیرون رو مه گرفته. سرده، غذا از کجا پیدا کنی؟ نکنه بمیرم؟ از ترس خودت بدت میاد. از این که ترسیده ای اعتماد به نفست رو می بازی. باور نمی کردی هرگز از چیزی بترسی ولی الان باورهات شکسته می شن. کرخت می شی و سرد. پرهاتو پف میدی تا گرمت بشه و دلت نمیخواد بپری.
تصمیم میگیری از قفس فرار نکنی. سعی می کنی وضع متعفن موجود رو کمی قابل تحمل تر کنی اما به معماهای غیر قابل حل می رسی. تو که حرفه ات حل مساله است مستاصل و درمونده میشی. می بینی نمیشه. زحمت می کشی و خسته میشی و باز امیدت رو از دست میدی. دو برابر رنج می کشی چون در قفس بازه و تو خودتو داری مشغول می کنی. حس می کنی در قفس داره دوباره بسته میشه.
حالا دیگه همه ی اعتماد به نفست رو از دست میدی. نه میتونی مساله ها رو حل کنی تا بلکه وضع موجود کمی قابل تحمل تر بشه و نه جرات فرار داری. همین مساله به ترست دامن می زنه و بیرون رو وحشتناکتر می بینی. به کنج خودت می خزی.
حالا دیگر نه جرات پرواز داری و نه توان ایجاد هرگونه بهبود...
در قفس هم دوباره بسته میشه و تو میشی یکی از همون موجوداتی که همیشه ازشون نفرت داشتی. موجوداتی ترسو و ناامید.